
طعمشتلخبود. تلخياشرا دوستنداشتيم. نميدانستيمكهدواست. دواي تلختريندردها. نميدانستيممعجوناست. معجون انسانشدن. گمشكرديم. شيطاناز دستماندزديد. بيطاقتشديمو ناآرام. دهانمانبويشكايتگرفتو گلايه... و تازهفهميديمنامآناكسير مقدس، نامآنچهاز دستشداديم، «صبر» بود !!
ديگر عزمآهنيو طاقتفولادينداريم، ديگر پايماندنو شانهسنگينداريم. انگار ما را از شيشهو مهساختهاند. برايشكستنمانتوفانلازمنيست. ما با هر نسيميهزار تكهميشويم. تركميخوريم. ميافتيم، ميشكنيم، ميريزيمو شيطانهمينرا ميخواست .
خدايا، ما را ببخش، اينتعريفانساننيست. ما ديگر ايوبنيستيم. از اينجا تا تو هزار راهفاصلهاست. ما اما چقدر بيحوصلهايم. ما پيشاز آنكهراهبيفتيم، خستهايم. از ناهموار ميترسيم، از پستو بلند ميهراسيم، از هر چهناموافقميگريزيم ،
شانههايماندرد ميكند، اندوههايكوچكمانرا نميتوانيمبر دوشكشيم، ما زير هر غصهايآوار ميشويم، تويسينهما جا برايهيچغمينيست.
خدايا، ما را ببخش. اينتعريفانساننيست، ما ديگر ايوبنيستيم. خدايا اما بهما برگردان، آنمعجونتلخ، آناكسير مقدس، آنصبر قشنگرا....................

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت |
لینک ثابت |