
ميشه از فاصله ها خالي بود
ميشه آخر هر لبخند
نقطه اي كاشت به عنوان نشاني
ميشه از راز سفر قصه اي ساخت
و هنگام سحر سايه را مهمان شد
ميشه اين فاصله ها خط بخورند
ميشه اين خط خطي ها محو شوند
ميشه اين خاطره ها
كه از حس دل انگيز درخت سرشارند
قلب بي ساز و پر از آه مرا لمس كنند
ميشه از پنجره ي يك ايمان
شب را به حياتي سرگردان تبعيد كرد
و دگر خسته نبود از باران ...
ميشه از قامت بي باك زمين بالا رفت
اولين برگ پراحساس افق را
روي سياره ي بي نام محبت ها چيد
ميشه از دريا رد شد ودگر غرق نشد
پيچكي شد كه از عشق خدا مي رويد
و از جام زمان مي نوشد
ميشه در بستر يك انديشه نو خوابي شد
ودگر خواب نبود
حس بيداري شبنم را باور كرد
ميشه از وحشت يك جرعه ي خاك
به سرمستي يك رود گذر كرد
وسپرد پنجره را
كه دگر بسته نماند
گويي از پشت حصار يك عشق
عاشقي خسته دلي گم كرده
پشت اين پنجره شايد دلي منتظر است
ميشه از زمزمه سبز سحر جاري شد
و نشاطي بخشيد
قفس تنهايي اين ديوار گلي را ...
ميشه ... اما ...
ميشه از عشق تهي بود ... ؟؟؟