
طبق یک قانون قدیمی
جان می گیرد
و فردا به یک لرزه
تمام ابدیت خود را
رنگ می بازد ...
و سکوتی که مرا زاییده ست
آرام آرام
از چشمان آبی خورشید می گریزد
و سپس
در لحظه های مبهم هستی من
می چرخد ...
و بی کسی هایم را به تماشا می ایستد ...
گویی تمام برگهای آرزویم
سال هاست
از توهم همیشه سبز یک خیال خام
ریخته اند ...
و ثانیه ها را یکی یکی
در سکوت خلوتی که بی رحم است
می خشکانند ...
و چه بی رحم است این سکوت
که می ماند
و شکسته نمی شود
که می خندد
و اشک نمی ریزد
که تمام هستی مرا در خواب می کند ...
به بند می کشد ...
تباه می کند ...