تبليغاتX
Know you are loved every day
ديدم ...

دیدم ...

تجسم  خاطره های بی رنگم رو که توی هزار غمکده ی واژگون

با فصل زرد و بی بار آرزوها ی تو هم آغوش بود .

دیدم ...

موج سرکش و بی رحم جدایی رو که من رو آروم آروم در اعماق

نگاه پرتلاطم تو ته نشین می کرد .

دیدم ...

خط خطی های نامفهوم خشمی روکه تو وجودم ازانحنای کوچه های

بی تفاوت غروب فریاد می زدند .

شنیدم ...

زمزمه های فریادی روکه دستای خسته ی روح شب روبین انگشتای

بی نیازش نوازش می کرد .

شنیدم ...

صدای شکستن بغض انتظاری روکه از سردرد زیر سایه آفتاب روی

 تن سرگشته ی مرداب شناور بود .

شنیدم ...

آخرین تیک سردرگم ساعتی رو که بین لحظه های فراموشی سهمشو

 از ثانیه های بی اعتبار زندگی طلب می کرد .

 

اما حالا ...

نه می بینم ... نه می شنوم ...

من فقط می اندیشم ...

 

به شیشه ی شکسته ی پنجره ...

به قاصدک های مانده در راه ...

به حوض بی آب ماهی ها ...

جنگل های سوخته ...

درختان بی بار ...

گل های پرپر ..

 

اندیشه من تنها در جستجوی نشانی از سرزمین غریبی است که

بغض هایش پنهانی و لبخندش حقیقتی ناب را به همراه دارد .

اندیشه من در جستجوی خیال خلوتی است که درآن آسمان را

 نمی توان اسیر کرد .

آه ...

چه ساده می اندیشد اندیشه ی من ...

به وسعت حضور فاصله هایی که  رنگ آفتاب را از رویاهای پریشان

من پاک کرد .

چه ساده می اندیشد ...

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |