تبليغاتX
Know you are loved every day

 

آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم ... 

 

من تمام خواهش یک نامفهومم

برای ماندن

تمام نیاز خاک به آن لحظه ای که بیامیزد با آب

و تمام آواز یک قناری بی کس

ببین ...

تمام شوق من در خشکیدن یک غنچه یاس

پرپر می شود

وتمام بودنم در سکوت فریادی

که دلم را می لرزاند

به انتها می رسد ...

واحساسم

همه یک خواب پر از بیداری ست ...

من خوابم را با نور و آب در آینه دیدم

و بیداری ام را نوشیدم

تلخ تر از فرداهایم ...

چه سکوتی است امشب

چه دریغی است

که هم صحبت خاموشی من لرزان است

و چرا خواب من امشب

از جنس نیاز است؟

سایه ها تاریکند  ...

و مرا ابهامی

به نهایت فراموشی یک سیاره ی دور می سپرد

و نگاهم را می دزدد...

سایه ها جان می گیرند ...

سایه ها بیدار تر از خواب من

بر سینه ی شب می لغزند

و زمزمه ای می رانند با دل ماه ...

 آرام ... ساکت ...

می شنوم ...

می گویند : ببین ...

نگاهش را ما دزدیدیم

خودش را باد خواهد برد ...

 

 

... !!!

مرا ببخشایید

این روزها دستانم خیلی خالیست

خالی از هرچه بتوان عشق نامید

دستانم ...

کاش کسی دستانم را می گرفت ...

گرچه این روزها تلاشم این است که زندگی را

 مملو  از عشق و زیبایی ببینم ...

اما ...

انگار چشمانم را میان انبوه روزمرّگی هایم گم کرده ام

.

.

.

کاش بهانه ام می شدی برای عاشق شدن ...

 

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |