تبليغاتX
Know you are loved every day

‌ديگه ميرم............

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |

...

گاهي که دلم به اندازه تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش ميکنم
اما دريغ که گريه دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس
مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست
و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد
و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه...
نازنين اين تمام واقعيت نيست
از دل هر کوه کوره راهي ميگذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهار فصل دست کم يکي که بهار است
من هنوز تو را دارم............

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |


 

 

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |

...
مي روي........................ اما .............گريز چشم وحشي رنگ تو
راز اين اندوه بي آرام..................... نتواند نهفت

مي روي......................... خاموش و مي پيچد............... به گوش خسته ام

آنچه با من........................... لرزش لبهاي بي تاب تو گفت

چيست.............. اي دلدار................ اين اندوه بي آرام........... چيست؟

كز نگاهت مي تراود.................. نازدار و شرمگين ؟

آه ................مي لرزد دلم............... از ناله اي اندوه بار

كيست................... اين بيمار در چشمت ....................كه مي گريد حزين ؟

چون خزان آرا.......................... گل مهتاب......... رويا رنگ و مست

مي شكفد............... در نگاهت................................... راز عشقي ناشكيب

وز ميان.......................... سايه هاي وحشي اندوه رنگ

خنده مي ريزيد................................. به چشمت.............. آرزويي دل فريب

چون صفاي آسمان..................... در صبح نمناك بهار

مي تراود....................... از نگاهت ................گريه پنهان .............دوش

آري.............. اي چشم گريز آهنگ............. سامان سوخته

بر چه گريان گشته بودي دوش ؟............................ از من وامپوش

بر چه گريان گشته بودي ؟.................. آه اي چشم سياه

از تپيدن باز مي ماند ................دل خوش باورم

در گمان اينكه شايد.............. شايد..................... آن اشك نهان

بود در خلوت سراي................. سينه ات .............يادآورم

کلامی از ته دل کمند

......در انحنای تنهایی خویش ... بین ماندن و رفتن ... بین بودن و نبودن ... بین نیاز و استغنا ... بین خاموشی و فریاد ... رفتن را برمیگزینی !
حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه.. تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد..... میشکنی ... میشکنی.... و از مرور خاطره ها خیس میشوی !...
می دانی... در زیر لایه های سکوت و فراموشی... خواهی پوسید .... می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی ...
خواهی پوسید... می دانی در چشم این.. رهگذران غریبه... مهجور خواهی ماند... آری خوب می دانی که از خستگی.. حرف های بر دل مانده.. مچاله خواهی شد ... ولی رفتن را بر می گزینی....
می دانی دوباره.... باید پشت این حصارهای تودرتو خالی... برای بودن تلاش کنی... و باز با این روزمرگی بیهوده بجنگی...... اما رفتن را بر می گزینی!
می روی و سکوت پیشه می کنی..... و آنقدر غرق در این سکوت می شوی.... که می خواهی سکوتت را فریاد کنی! .... با تمام وجودت فریادکنی! .... با تار و پودت!
پس دوباره باز میگردی .... ولی می دانی... آری خوب می دانی ...که سکوت را نمی توان فریاد زد....
و ای کاش کسی معنای.... این سکوت را می فهمید!...

 

 


منو................از عشق.............. جدايم نكني
در دل.............. وادي................ بي عشقي ها

چشم و دل بسته .......................رهايم نكني
من............. در اين دشت پراز خوف خطر
جز به الطاف توام......................................... نيست نظر
من .......................در اين كوچه ي بي عابر و تنگ
كه در ان نيست ................به جز شيشه و سنگ
به كجا............... روي كنم
جز گل........................... روي تورا
چه گلي بوي كنم


 

اينروزها ....
اينروزها با سرنوشتم سخت درگيرم

غمگينم از دست خودم از دست تقديرم
اينروزها بدجور دلتنگ کسي هستم
بغضم ،غمم ، از زندگي ،از مرگ دلگيرم

 

دار دنيا.......... تو مرا............... بس بودي
کار دنيا................. تو چه................................. نا کس بودي
من برايت............... علفي هرز و............ تو اما از من
نو گلي تازه و................ نارس بودي
با تو از عشق .................................چه گويم.؟؟؟
که در اين واديه پست
تو همانا ...........................که همان
لقمه ي هر کس بودي

در بلنداي........ زمان
غصه ي ما.................... اول شد
از تو و غير....................... چه پنهان
دل ما............. پرپر شد
خواب ديديم.............................. که مارا
لب مستانه............. دهند
نسب..................... اين دل ديوانه
به پروانه...................................... دهند
چه بسا خواب بديديم و
نديديم................................ ز عشق
به کسي جز................................ ني و نيرنگ
جزايي بدهند


نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |


طعمش‌تلخ‌بود. تلخي‌اش‌را دوست‌نداشتيم. نمي‌دانستيم‌كه‌دواست. دواي ‌تلخ‌ترين‌دردها. نمي‌دانستيم‌معجون‌است. معجون انسان‌شدن. گمش‌كرديم. شيطان‌از دستمان‌دزديد. بي‌طاقت‌شديم‌و ناآرام. دهانمان‌بوي‌شكايت‌گرفت‌و گلايه... ‌و تازه‌فهميديم‌نام‌آن‌اكسير مقدس، نام‌آنچه‌از دستش‌داديم، «صبر» بود !!
ديگر عزم‌آهني‌و طاقت‌فولادي‌نداريم، ديگر پاي‌ماندن‌و شانه‌سنگي‌نداريم. انگار ما را از شيشه‌و مه‌ساخته‌اند. براي‌شكستن‌مان‌توفان‌لازم‌نيست. ما با هر نسيمي‌هزار تكه‌مي‌شويم. ترك‌مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌و شيطان‌همين‌را مي‌خواست
.

خدايا، ما را ببخش، اين‌تعريف‌انسان‌نيست. ما ديگر ايوب‌نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه‌فاصله‌است. ما اما چقدر بي‌حوصله‌ايم. ما پيش‌از آنكه‌راه‌بيفتيم، خسته‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم، از پست‌و بلند مي‌هراسيم، از هر چه‌ناموافق‌مي‌گريزيم ،

شانه‌هايمان‌درد مي‌كند، اندوه‌هاي‌كوچكمان‌را نمي‌توانيم‌بر دوش‌كشيم، ما زير هر غصه‌اي‌آوار مي‌شويم، توي‌سينه‌ما جا براي‌هيچ‌غمي‌نيست.
خدايا، ما را ببخش. اين‌تعريف‌انسان‌نيست، ما ديگر ايوب‌نيستيم. خدايا اما به‌ما برگردان، آن‌معجون‌تلخ، آن‌اكسير مقدس، آن‌صبر قشنگ‌را....................

 

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |


نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |


........
نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |

...
كاش قلبم درد پنهاني نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش مي شد دفتر تقدير عشق

حرفي از يك روز باراني نداشت

كاش مي شد راه سخت عشق را

بي خطر پيمود و قرباني نداشت

 

 

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |