
ميشه از فاصله ها خالي بود
ميشه آخر هر لبخند
نقطه اي كاشت به عنوان نشاني
ميشه از راز سفر قصه اي ساخت
و هنگام سحر سايه را مهمان شد
ميشه اين فاصله ها خط بخورند
ميشه اين خط خطي ها محو شوند
ميشه اين خاطره ها
كه از حس دل انگيز درخت سرشارند
قلب بي ساز و پر از آه مرا لمس كنند
ميشه از پنجره ي يك ايمان
شب را به حياتي سرگردان تبعيد كرد
و دگر خسته نبود از باران ...
ميشه از قامت بي باك زمين بالا رفت
اولين برگ پراحساس افق را
روي سياره ي بي نام محبت ها چيد
ميشه از دريا رد شد ودگر غرق نشد
پيچكي شد كه از عشق خدا مي رويد
و از جام زمان مي نوشد
ميشه در بستر يك انديشه نو خوابي شد
ودگر خواب نبود
حس بيداري شبنم را باور كرد
ميشه از وحشت يك جرعه ي خاك
به سرمستي يك رود گذر كرد
وسپرد پنجره را
كه دگر بسته نماند
گويي از پشت حصار يك عشق
عاشقي خسته دلي گم كرده
پشت اين پنجره شايد دلي منتظر است
ميشه از زمزمه سبز سحر جاري شد
و نشاطي بخشيد
قفس تنهايي اين ديوار گلي را ...
ميشه ... اما ...
ميشه از عشق تهي بود ... ؟؟؟
طبق یک قانون قدیمی
جان می گیرد
و فردا به یک لرزه
تمام ابدیت خود را
رنگ می بازد ...
و سکوتی که مرا زاییده ست
آرام آرام
از چشمان آبی خورشید می گریزد
و سپس
در لحظه های مبهم هستی من
می چرخد ...
و بی کسی هایم را به تماشا می ایستد ...
گویی تمام برگهای آرزویم
سال هاست
از توهم همیشه سبز یک خیال خام
ریخته اند ...
و ثانیه ها را یکی یکی
در سکوت خلوتی که بی رحم است
می خشکانند ...
و چه بی رحم است این سکوت
که می ماند
و شکسته نمی شود
که می خندد
و اشک نمی ریزد
که تمام هستی مرا در خواب می کند ...
به بند می کشد ...
تباه می کند ...
دیدم ...
تجسم خاطره های بی رنگم رو که توی هزار غمکده ی واژگون
با فصل زرد و بی بار آرزوها ی تو هم آغوش بود .
دیدم ...
موج سرکش و بی رحم جدایی رو که من رو آروم آروم در اعماق
نگاه پرتلاطم تو ته نشین می کرد .
دیدم ...
خط خطی های نامفهوم خشمی روکه تو وجودم ازانحنای کوچه های
بی تفاوت غروب فریاد می زدند .
شنیدم ...
زمزمه های فریادی روکه دستای خسته ی روح شب روبین انگشتای
بی نیازش نوازش می کرد .
شنیدم ...
صدای شکستن بغض انتظاری روکه از سردرد زیر سایه آفتاب روی
تن سرگشته ی مرداب شناور بود .
شنیدم ...
آخرین تیک سردرگم ساعتی رو که بین لحظه های فراموشی سهمشو
از ثانیه های بی اعتبار زندگی طلب می کرد .
اما حالا ...
نه می بینم ... نه می شنوم ...
من فقط می اندیشم ...
به شیشه ی شکسته ی پنجره ...
به قاصدک های مانده در راه ...
به حوض بی آب ماهی ها ...
جنگل های سوخته ...
درختان بی بار ...
گل های پرپر ..
اندیشه من تنها در جستجوی نشانی از سرزمین غریبی است که
بغض هایش پنهانی و لبخندش حقیقتی ناب را به همراه دارد .
اندیشه من در جستجوی خیال خلوتی است که درآن آسمان را
نمی توان اسیر کرد .
آه ...
چه ساده می اندیشد اندیشه ی من ...
به وسعت حضور فاصله هایی که رنگ آفتاب را از رویاهای پریشان
من پاک کرد .
چه ساده می اندیشد ...
آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم ...
من تمام خواهش یک نامفهومم
برای ماندن
تمام نیاز خاک به آن لحظه ای که بیامیزد با آب
و تمام آواز یک قناری بی کس
ببین ...
تمام شوق من در خشکیدن یک غنچه یاس
پرپر می شود
وتمام بودنم در سکوت فریادی
که دلم را می لرزاند
به انتها می رسد ...
واحساسم
همه یک خواب پر از بیداری ست ...
من خوابم را با نور و آب در آینه دیدم
و بیداری ام را نوشیدم
تلخ تر از فرداهایم ...
چه سکوتی است امشب
چه دریغی است
که هم صحبت خاموشی من لرزان است
و چرا خواب من امشب
از جنس نیاز است؟
سایه ها تاریکند ...
و مرا ابهامی
به نهایت فراموشی یک سیاره ی دور می سپرد
و نگاهم را می دزدد...
سایه ها جان می گیرند ...
سایه ها بیدار تر از خواب من
بر سینه ی شب می لغزند
و زمزمه ای می رانند با دل ماه ...
آرام ... ساکت ...
می شنوم ...
می گویند : ببین ...
نگاهش را ما دزدیدیم
خودش را باد خواهد برد ...
... !!!
مرا ببخشایید
این روزها دستانم خیلی خالیست
خالی از هرچه بتوان عشق نامید
دستانم ...
کاش کسی دستانم را می گرفت ...
گرچه این روزها تلاشم این است که زندگی را
مملو از عشق و زیبایی ببینم ...
اما ...
انگار چشمانم را میان انبوه روزمرّگی هایم گم کرده ام
.
.
.
کاش بهانه ام می شدی برای عاشق شدن ...
يك روز كسي را دوست مي داري
و روز ديگر تنهايي
به همين سادگي ...
اين جمله هاي رنگ پريده و كوتاهو رو جلد كتاب « پريا براي سادگي ات » خوندم
گرچه خود كتاب رو نخوندم اما همين چند جمله كافي بود تا خواب شيرين خاطرات شيرين تر
من رو آشفته كنه ...
آخ خ خ
لالايي لحظه ها هم بي فايده است ...

تمام حضور من تكرار خاطرات شيرين با تو بودن است
واي كه چقدر تنها تر مي شوم اگر به وسعت يك نگاه جلوتر بيايي ...
پ.ن : مگذار قلبهاي ما يكديگر را از ياد ببرند ...
دیدم ...
تجسم خاطره های بی رنگم رو که توی هزار غمکده ی واژگون
با فصل زرد و بی بار آرزوها ی تو هم آغوش بود .
دیدم ...
موج سرکش و بی رحم جدایی رو که من رو آروم آروم در اعماق
نگاه پرتلاطم تو ته نشین می کرد .
دیدم ...
خط خطی های نامفهوم خشمی روکه تو وجودم ازانحنای کوچه های
بی تفاوت غروب فریاد می زدند .
شنیدم ...
زمزمه های فریادی روکه دستای خسته ی روح شب روبین انگشتای
بی نیازش نوازش می کرد .
شنیدم ...
صدای شکستن بغض انتظاری روکه از سردرد زیر سایه آفتاب روی
تن سرگشته ی مرداب شناور بود .
شنیدم ...
آخرین تیک سردرگم ساعتی رو که بین لحظه های فراموشی سهمشو
از ثانیه های بی اعتبار زندگی طلب می کرد .
اما حالا ...
نه می بینم ... نه می شنوم ...
من فقط می اندیشم ...
به شیشه ی شکسته ی پنجره ...
به قاصدک های مانده در راه ...
به حوض بی آب ماهی ها ...
جنگل های سوخته ...
درختان بی بار ...
گل های پرپر ..
اندیشه من تنها در جستجوی نشانی از سرزمین غریبی است که
بغض هایش پنهانی و لبخندش حقیقتی ناب را به همراه دارد .
اندیشه من در جستجوی خیال خلوتی است که درآن آسمان را
نمی توان اسیر کرد .
آه ...
چه ساده می اندیشد اندیشه ی من ...
به وسعت حضور فاصله هایی که رنگ آفتاب را از رویاهای پریشان
من پاک کرد .
چه ساده می اندیشد ...