تبليغاتX
Know you are loved every day
عشق يعني ...
* عشق *
عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی  در پی تو در به در ، عشق یعنی  یک بیابان درد سر
عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی  قلبی آماج خطر
عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی  باز می خوانم تو را
عشق یعنی  بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام
عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد
عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند
عشق یعنی  تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را
عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را
عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی  در میان برفها
عشق یعنی  یاد آن روز نخست ، عشق یعنی  هر چه در آن یاد توست
عشق یعنی  تک درختی در کویر ، عشق یعنی  عاشقانی سر به زیر
عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی  آرش و تیر و کمان ....
 
 
* عشق *
عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی  در پی تو در به در ، عشق یعنی  یک بیابان درد سر
عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی  قلبی آماج خطر
عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی  باز می خوانم تو را
عشق یعنی  بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام
عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد
عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند
عشق یعنی  تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را
عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را
عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی  در میان برفها
عشق یعنی  یاد آن روز نخست ، عشق یعنی  هر چه در آن یاد توست
عشق یعنی  تک درختی در کویر ، عشق یعنی  عاشقانی سر به زیر
عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی  آرش و تیر و کمان ....
 
 
* عشق *
عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی  در پی تو در به در ، عشق یعنی  یک بیابان درد سر
عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی  قلبی آماج خطر
عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی  باز می خوانم تو را
عشق یعنی  بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام
عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد
عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند
عشق یعنی  تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را
عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را
عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی  در میان برفها
عشق یعنی  یاد آن روز نخست ، عشق یعنی  هر چه در آن یاد توست
عشق یعنی  تک درختی در کویر ، عشق یعنی  عاشقانی سر به زیر
عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی  آرش و تیر و کمان ...
 
* عشق *
عشق یعنی با تو خواندن از جنون ، عشق یعنی سوختنها از درون
عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل
عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را
عشق یعنی  در پی تو در به در ، عشق یعنی  یک بیابان درد سر
عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی  قلبی آماج خطر
عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی  باز می خوانم تو را
عشق یعنی  بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو
عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی انتظار یک سلام
عشق یعنی دستهایی رو به دوست ، عشق یعنی مرگ در راهت نکوست
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد
عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند
عشق یعنی  تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را
عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را
عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی  در میان برفها
عشق یعنی  یاد آن روز نخست ، عشق یعنی  هر چه در آن یاد توست
عشق یعنی  تک درختی در کویر ، عشق یعنی  عاشقانی سر به زیر
عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی  آرش و تیر و کمان ....
نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |


نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |

ميشه ....

ميشه از فاصله ها خالي بود

ميشه آخر هر لبخند

نقطه اي كاشت به  عنوان نشاني

ميشه از راز سفر قصه اي ساخت

و هنگام سحر سايه را مهمان شد

ميشه اين فاصله ها خط بخورند

ميشه اين خط خطي ها محو شوند

ميشه اين خاطره ها

 كه از حس دل انگيز درخت سرشارند

قلب بي ساز و پر از آه مرا لمس كنند

ميشه از پنجره ي يك ايمان

شب را به حياتي سرگردان تبعيد كرد

و دگر خسته نبود از باران ...

ميشه از قامت بي باك زمين بالا رفت

اولين برگ پراحساس افق را

روي سياره ي بي نام محبت ها چيد

ميشه از دريا رد شد ودگر غرق نشد

پيچكي شد كه از عشق خدا مي رويد

و از جام زمان مي نوشد

ميشه در بستر يك انديشه نو خوابي شد

ودگر خواب نبود

حس بيداري شبنم را باور كرد

ميشه از وحشت يك جرعه ي خاك

به سرمستي يك رود گذر كرد

وسپرد پنجره را

كه دگر بسته نماند

گويي از پشت حصار يك عشق

عاشقي خسته دلي گم كرده

پشت اين پنجره شايد دلي منتظر است

ميشه از زمزمه سبز سحر جاري شد

و نشاطي بخشيد

قفس تنهايي اين ديوار گلي را ...

ميشه ... اما ...

ميشه از عشق تهي بود ... ؟؟؟

 

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |

...
... و هیاهویی امشب

           طبق یک قانون قدیمی

                          جان می گیرد

        و فردا به یک لرزه

            تمام ابدیت خود را

                            رنگ می بازد ...

  و سکوتی که مرا زاییده ست

                   آرام آرام

     از چشمان آبی خورشید می گریزد

     و سپس

        در لحظه های مبهم هستی من

                                     می چرخد ...

   و بی کسی هایم را به تماشا می ایستد ...

           گویی تمام برگهای آرزویم 

                                سال هاست

   از توهم همیشه سبز یک خیال خام 

                                            ریخته اند ...

          و ثانیه ها را یکی یکی

در سکوت خلوتی که بی رحم است

                                     می خشکانند ...

                         و چه بی رحم است این سکوت

                          که می ماند

            و شکسته نمی شود

                                    که می خندد

                          و اشک نمی ریزد

         که تمام هستی مرا در خواب می کند ...

            به بند می کشد ...  

                                         تباه می کند ...

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |

ديدم ...

دیدم ...

تجسم  خاطره های بی رنگم رو که توی هزار غمکده ی واژگون

با فصل زرد و بی بار آرزوها ی تو هم آغوش بود .

دیدم ...

موج سرکش و بی رحم جدایی رو که من رو آروم آروم در اعماق

نگاه پرتلاطم تو ته نشین می کرد .

دیدم ...

خط خطی های نامفهوم خشمی روکه تو وجودم ازانحنای کوچه های

بی تفاوت غروب فریاد می زدند .

شنیدم ...

زمزمه های فریادی روکه دستای خسته ی روح شب روبین انگشتای

بی نیازش نوازش می کرد .

شنیدم ...

صدای شکستن بغض انتظاری روکه از سردرد زیر سایه آفتاب روی

 تن سرگشته ی مرداب شناور بود .

شنیدم ...

آخرین تیک سردرگم ساعتی رو که بین لحظه های فراموشی سهمشو

 از ثانیه های بی اعتبار زندگی طلب می کرد .

 

اما حالا ...

نه می بینم ... نه می شنوم ...

من فقط می اندیشم ...

 

به شیشه ی شکسته ی پنجره ...

به قاصدک های مانده در راه ...

به حوض بی آب ماهی ها ...

جنگل های سوخته ...

درختان بی بار ...

گل های پرپر ..

 

اندیشه من تنها در جستجوی نشانی از سرزمین غریبی است که

بغض هایش پنهانی و لبخندش حقیقتی ناب را به همراه دارد .

اندیشه من در جستجوی خیال خلوتی است که درآن آسمان را

 نمی توان اسیر کرد .

آه ...

چه ساده می اندیشد اندیشه ی من ...

به وسعت حضور فاصله هایی که  رنگ آفتاب را از رویاهای پریشان

من پاک کرد .

چه ساده می اندیشد ...

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |


 

آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم ... 

 

من تمام خواهش یک نامفهومم

برای ماندن

تمام نیاز خاک به آن لحظه ای که بیامیزد با آب

و تمام آواز یک قناری بی کس

ببین ...

تمام شوق من در خشکیدن یک غنچه یاس

پرپر می شود

وتمام بودنم در سکوت فریادی

که دلم را می لرزاند

به انتها می رسد ...

واحساسم

همه یک خواب پر از بیداری ست ...

من خوابم را با نور و آب در آینه دیدم

و بیداری ام را نوشیدم

تلخ تر از فرداهایم ...

چه سکوتی است امشب

چه دریغی است

که هم صحبت خاموشی من لرزان است

و چرا خواب من امشب

از جنس نیاز است؟

سایه ها تاریکند  ...

و مرا ابهامی

به نهایت فراموشی یک سیاره ی دور می سپرد

و نگاهم را می دزدد...

سایه ها جان می گیرند ...

سایه ها بیدار تر از خواب من

بر سینه ی شب می لغزند

و زمزمه ای می رانند با دل ماه ...

 آرام ... ساکت ...

می شنوم ...

می گویند : ببین ...

نگاهش را ما دزدیدیم

خودش را باد خواهد برد ...

 

 

... !!!

مرا ببخشایید

این روزها دستانم خیلی خالیست

خالی از هرچه بتوان عشق نامید

دستانم ...

کاش کسی دستانم را می گرفت ...

گرچه این روزها تلاشم این است که زندگی را

 مملو  از عشق و زیبایی ببینم ...

اما ...

انگار چشمانم را میان انبوه روزمرّگی هایم گم کرده ام

.

.

.

کاش بهانه ام می شدی برای عاشق شدن ...

 

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |

...
‍رسم زندگي اين است

   يك روز كسي را دوست مي داري

                   و روز ديگر تنهايي

                       به همين سادگي ...

 

اين جمله هاي رنگ پريده و كوتاهو رو جلد كتاب « پريا براي سادگي ات » خوندم

گرچه خود كتاب رو نخوندم اما همين چند جمله كافي بود تا خواب شيرين خاطرات شيرين تر

من رو آشفته كنه ...

آخ خ خ

لالايي لحظه ها هم بي فايده است ...

 

 

 

 تمام حضور من تكرار خاطرات شيرين با تو بودن است

واي كه چقدر تنها تر مي شوم اگر به وسعت يك نگاه جلوتر بيايي ...

 

  پ.ن  : مگذار قلبهاي ما يكديگر را از ياد ببرند ...

 

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |

براي ديدم تو ...

 

براي ديدن تو نقره ي ماهو چيدم
 تا آسمون هفتم به خاطرت دويدم
براي ديدن تو. آسمونو شكافتم
 ستاره چشيدم تا طعمشو شناختم
 برا ديدين تو خارا رو سجده كردم
 به جاي چشم ابرا سوختم و گريه كردم
براي ديدن تو پاييز شدم شكستم
 برف زمستون شدم رو بامتون نشستم
 براي ديدن تو از درياها گذشتم
 دور ضريح عكست شب تا سپيده گشتم
 براي ديدن تو شدم مث پنجره
 اشاره هات محاله از ياد چشمام بره
 براي ديدين تو سوار موجا شدم
 چون تو رو داشته باشم هميشه تنها شدم
 براي ديدن تو عمري مسافر شدن
 به اجترام اسمت رفتم و شاعر شدم
 براي ديدن تو خط كشيدم رو تقدير
 نگات مث يه صياد منو كشيد به زنجير
 براي ديدن تو سنگا رو شيدا كردم
 طلسما رو شكستم راها رو پيدا كردم

براي ديدن تو ، تو جنگلا گم شدم
 بازيچه ي نگاه ساكت مردم شدم
 براي ديدن تو خيلي چيزا شنيدم
 خيلي كارا رو كردم اما تو رو نديدم
 براي ديدن تو رفتم تو باغ شعرا
 سراغ فال حافظ ، دنبال شعر نيما
 براي ديدن تو چه دردايي كشيدم
 تبم رسيد به خورشيد ،‌ تموم شدم ، بريدم
 براي ديدن تو از خواب گل و پروندم
 چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم
 براي ديدن تو چه قصه ها كه داشتم
 سر و رو شونه ي رنج چه روزا كه گذاشتم
براي ديدن تو قامت غصه خم شد
 انگار كه قحطي اومد هر چي به جز تو كم شد
 براي ديدن تو نياز نبود بگردم
 تو هر جا با من بودي پس تو رو پيدا كردم
نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |


دیدم ...

تجسم  خاطره های بی رنگم رو که توی هزار غمکده ی واژگون

با فصل زرد و بی بار آرزوها ی تو هم آغوش بود .

دیدم ...

موج سرکش و بی رحم جدایی رو که من رو آروم آروم در اعماق

نگاه پرتلاطم تو ته نشین می کرد .

دیدم ...

خط خطی های نامفهوم خشمی روکه تو وجودم ازانحنای کوچه های

بی تفاوت غروب فریاد می زدند .

شنیدم ...

زمزمه های فریادی روکه دستای خسته ی روح شب روبین انگشتای

بی نیازش نوازش می کرد .

شنیدم ...

صدای شکستن بغض انتظاری روکه از سردرد زیر سایه آفتاب روی

 تن سرگشته ی مرداب شناور بود .

شنیدم ...

آخرین تیک سردرگم ساعتی رو که بین لحظه های فراموشی سهمشو

 از ثانیه های بی اعتبار زندگی طلب می کرد .

 

اما حالا ...

نه می بینم ... نه می شنوم ...

من فقط می اندیشم ...

 

به شیشه ی شکسته ی پنجره ...

به قاصدک های مانده در راه ...

به حوض بی آب ماهی ها ...

جنگل های سوخته ...

درختان بی بار ...

گل های پرپر ..

 

اندیشه من تنها در جستجوی نشانی از سرزمین غریبی است که

بغض هایش پنهانی و لبخندش حقیقتی ناب را به همراه دارد .

اندیشه من در جستجوی خیال خلوتی است که درآن آسمان را

 نمی توان اسیر کرد .

آه ...

چه ساده می اندیشد اندیشه ی من ...

به وسعت حضور فاصله هایی که  رنگ آفتاب را از رویاهای پریشان

من پاک کرد .

چه ساده می اندیشد ...

نوشته شده توسط بهزاد در ساعت | لینک ثابت |